خرید بک لینک

درباره سایت

♫♪♥دانلود فیلم و سریال های جدید♥♪♫

سلام دوستان ممنون که از وبلاگ من دیدن میکنید من این وبلاگ رو در تاریخ 28 مرداد 92 دوباره بازنویسی کردم و همه ی مطالب و آمار و ارقام را از نو شروع کرده ام وقبلی ها رو به کلی پاک کردم ب جز تعدادیش دوستان خواسته ای که من از شما داریم در صورت اینکه از مطلبی خوشتان آمد و مورد پسندتان قرار گرفت لطفا آنرا لینک کنید تا ما را در گوگل محبوب سازید دیگر آنکه حتما حتما نظر بدهید و هر چی انتقد و پیشنهاد دارید بگویید و هر چی در خواست دارید به من بگویید با جون و دل در خدمت هستم مرسی که چند خطی از منو خونید دوستدار شما ☼₰ϻόᶎдħḝᵯ₰☼


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

برچسب: جک های خفن, نویسنده: ☼₰ϻόᶎдħḝᵯ₰☼ تاريخ: دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت: 3:13

صفحه بندی